تبلیغات
دل واژه ها

D O R C H I N
نویسنده :hadi
تاریخ:15 فروردین 89-13:55

نوروز در زمستان

سالی

نوروز

بی چلچله بی بنفشه می آید،

بی جنبش سرد برگ نارنج بر آب

بی گردش مُرغانه ی رنگین بر آینه.

سالی

نوروز

بی گندم سبز و سفره می آید،

بی پیغام خموش ماهی از تُنگ بلور

بی رقص عفیف شعله در مردنگی.

سالی

نوروز

هم راه به درکوبی ی مردانی

سنگینی ی بار سال هاشان بر دوش:

تا لاله ی سوخته به یاد آرد باز

نام ممنوع اش را

و تاقچه ی گناه

دیگر بار

با احساس کتاب های ممنوع

تقدیس شود.

در معبر قتل عام

شمع های خاطره افروخته خواهد شد.

دروازه های بسته

به ناگاه

فراز خواهد شد !

                              احمد شاملو



نوع مطلب : شعر 

نویسنده :hadi
تاریخ:16 اسفند 88-12:45

چشم هایِ منتظرِ

تاب می خورم

تاب می خورم

می روم به سویِ مهر

می روم به سویِ ماه

در کجا ، به دستِ کیست

بندِ گاهواره ام ؟

 برگهایِ زرد

برگهایِ زرد

رویِ راهی از ازل کشیده تا ابد

- مثلِ چشم هایِ منتظرِ - نگاه می کنند

در نگاهِ شان چگونه بنگرم

چگونه ننگرم ؟

از میانِ شان چگونه بگذرم

چگونه نگذرم ؟

 بسته راهِ چاره ام .

 از درونِ آینه

چهره ای شکسته ، خسته ،

بانگ می زند که :

" وقتِ رفتن است ! "

چهره ای شکسته ، خسته

از برون جواب می دهد :

" نوبت من است ؟

من در انتظارهِ یک اشاره ام ! "

حرف هایِ خویش را

از تمامِ مردمِ جهان نهفته ام

با درخت و چاه و چشمه هم نگفته ا

مثلِ قصهء شنیده ، آه !

نشود کسی دوباره ام !

                               .... فریدون مشیری ....



نوع مطلب : شعر 

نویسنده :hadi
تاریخ:22 دی 88-12:18

انتظار تو

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود ...

 

و من چقدر ساده ام

که سالهای سال

در انتظار تو

کنار این قطارِ رفته ایستاده ام

و همچنان

به نرده های ایستگاهِ رفته

تکیه داده ام ! ...



نوع مطلب : شعر 

نویسنده :hadi
تاریخ:12 آذر 88-12:18

عشق را چگونه می شود نوشت ؟

 

عشق را چگونه می شود نوشت ؟

در گذر ِ این لحظات ِ پـُـر شتاب ِ شبانه

که به غفلت آن سوال ِ بی جواب گذشت ،

دیگر حتی فرصت ِ دروغ هم برایم باقی نمانده است

وگرنه چشمانم را می بستم

و به آوازی گوش می دادم ،

که در آن دلی می خواند :

من تو را ،

او را ،

کسی را دوست می دارم !

صداها !

صداها !

گوش کن !

از زیر ِ پنجره تابوت می برند !

نه ؟



نوع مطلب : شعر 

نویسنده :hadi
تاریخ:20 آبان 88-12:30

باید پیش از بند آمدن باران بمیرم !

چقدر شبیه مادرم شده ام

چرا نمی شناسی ام ؟!

چرا نمی شناسمت ؟

می دانم که مرا نمی شنوی

و من اینرا از سیبی که از دستت افتاد ؛ فهمیدم

دیگر به غربت چشمهایت خو کرده ام و

به دردهای باد کرده ی روحم که از قاب تنم بیرون زده اند

با توام بی حضور تو

بی منی با حضور من

می بینی تا کجا به انتحار وفادار ماندم تا دل نازک پروانه نشکند

همه ی سهم من از خود دلی بود که به تو دادم

و هر شب بغض گلویت را در تابوت سیاهی که برایم ساخته بودی گریستم

و تو هرگز ندانستی که زخم هایت ، زخم های مکررم بودند

نخ های آبی ام تمام شده اند و گل های بُقچه چهل تیکه دلم ناتمام مانده اند .

باید پیش از بند آمدن باران بمیرم !



نوع مطلب : شعر 



  • تعداد صفحات :8
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...